شب  عملیات والفجر ۸ همه ی بچه ها مشغول بستن سربندهای خود بودند وآماده برای دستور حمله.دیدم مصطفی پیشانی بند نبسته. رفتم و گفتم:"نداری بهت بدم؟" گفت: "نه دارم"

فردای روز آغاز عملیات شنیدم ترکشی به سر مصطفی اصابت کرده وشهید شده است. او یکی از دوستانم بود.رفتم تا او را برای آخرین بار او را ببینم. وقتی رسیدم بالای پیکرش  دیدم پیشانی بند او با بقیه پیشانب بندها فرق می کند هم رنگش هم نوشته اش. دقت کردم دیدم روی سربند او از امام علی علیه السلام نقش بسته که: " اعرالله جمجمتک " یعنی جمجمه ات را به خدا بسپار.